و باز هم لطف خدا...
ثمین گلم:امروز روی تخت ما خواب بودی.من تو سالن بودم.اومدم اب بخورم که یه دفعه چشمم خورد به اتاق و یهو فقط دوتا پاهات رو دیدم تو هوا و بعد.....صدای زمین خوردنت و بعد...صدای گریه کردنت... نمیدونم چطور خودم رو به تو رسوندم.بغلت کردم
هنوز چشمهات خواب بود و از این اتفاق شوکه شده بودی!
بابا رضا و ثنا هم هر دو با صدای افتادنت از خواب پریدن و اومدن تو اتاق.اخه من چکار کنم که توی خواب هم از سر بالشها رد میشی!من که دورتادورت رو حصار کشیده بودم مامانم.
هر چند شیر خوردی و اروم شدی و با دیدن اجی ثنا لبخند زدی اما دل من....خداوندا به خاطر اینکه به غریبی مان رحم میکنی و بلاها رو دور میکنی صدهزار بار شکر.دو روز پیشش هم وقتی گذاشتمت تو تاب و رفتم تو اشپزخونه تا ظرفها رو بشورم،یهو دیدم در ایکی ثانیه کله ملق شدی و سرت رو زمین و پاهات در هوا بود
و باز هم لطف خدا...یا ارحم الراحمین خودت حافظ و نگهدار بچه هایم باش و انها را در پناه خود سالم و تندرست نگهدار...آمین یا رب العالمین



و باز هم لطف خدا...
